تبلیغات

|

کد قفل کردن راست کلیک

پشتیبانی

 MIRACULOUS movie - قلعه زیر دریاها از قسمت36 تا 43(جایی که اونجا گذاشتم)

قلعه زیر دریاها از قسمت36 تا 43(جایی که اونجا گذاشتم)

شنبه 4 فروردین 1397 03:22 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ✨Night✨
موضوع: قلعه زیر دریاها ?
برید ادامه

از زبان کتنوار-ادرین:

صدای میراکلسمون دراومد....بیب

بیییییییییییبببببببببببببببببببببببببببببببببببببب(خودمو کشتم:|)

خب پیاز داغشو زیاد نمیکنم ولی واقعا عجیب بود هویت لیدی باگ درست پشت سرم وایساده بود


-حس خوبی به این موضوع ندارم

تو صداش ترس موج نیزد و انگاری یکم خجالتی بود

*من چرا^-^

-کوفت-___-

*اشکال نداره کشف هویت میتونه جالب باشه*0*

-کوفت-_____-

*شاید حتی همدیگرو بشناسیم^.^

-کوفت-__________-

*شاید...شاید دوستت داشته باشم

و برای اولین بار...‌لیدی باگ نگفت:کوفت

-___-

-نه..دوستم نداری.....

لبخند زدم

*هر کسی که باشی من دوستت دارم بانوی من....

-برای اون نمیگم....انگار رو من یه طلسم بدشانسی هست که همه از من بدشون میاد...انگار بعضی وقتا...همه منو فراموش میکنن...من...من...انگار وجود ندارم و مطمئنم تو هم همین احساس رو بهم خواهی داشت پس همون بهتره که فقط و فقط مثل دوتا همکار باشیم...من باید تمام عمرم رو توی تاریکی بگذرونم تا هیچکس منو نشناسه اونطوری حداقل کسی ازم بدش نمیاد.‌.بیخیال شو کت...بیخیال شو...

*میشه....دستاتو به من بدی؟

-عه برا چی؟.-.

*لطفا

-خب..ب..بب...باشه

و دستاش رو آروم گرفتم...خیلی...خب چیز خاصی نبود دیگه گرم بود:/

*نمیشم._.

-چی؟بعد از اون همه سخنرانی؟-___-

*من بهت قول میدم هیچوقت ازت بدم نمیاد:)

-فک کردی قولت برام مهمه؟:/من باید در هر صورت هویتمو پنهون کنم این مسئولیتمه و باید درست انجامش بدم

*باشه

-چی؟تو به این راحتی بی خیال شدی؟واقعا؟

*آره تو حق داری نگران هویتت باشی ولی در یک صورت

-در چه صورت؟

*وقتی که مواظب جونت نباشی-___-

و ب موقعیت اشاره کردم:&

یه آه طولانی کشید ب این شکل:آآآآآآآآاااااااااااااههههههههههههههههه:|

-این فقط بخاطر حفظ جونمه....باشه‌؟

*دقیقاD:

-:|

یه سرفه الکی کرد:پس....لطفا تعجب نکن هیچی نگو و تا جای ممکن بهم نگاه نکن و باهام صحبت نکن راحت نیستم با شکل واقعیت:/

*OKAY:|

*چشماتو ببند^.^

-پیاز داغشو زیاد نکن-.-

*لطفااااا

-من نه توببند:/

*باش:|


دیگه از زبان لیدی باگ-مارینت:

تپش قلب شدید داشتم...اون میتونست کی باشه؟

از دوستام؟نزدیکان؟فامیلا؟غریبه؟همکلاسی؟........

-چشماتو ببند و دستامو ول کن....

اطاعت کرد

برگشتم و نگاهش کردم

خشکم زد

ادرین با لبخند کتنواریش ادامه داد:میتونم چشمامو باز کنم بانوی من؟

وای....الان ضعف میکنم...چطور شد...چرا...چرا دنیا سرم میچرخه؟به دیوار تکیه دادم تا ضعفم برطرف بشه

دوست داشتم زمان به عقب برگرده...به کت نه میگفتم و راحت همه چیو حل می کردیم..بدون هویت و کشفش

-نه

*چی؟

-تو قطعا از من متنفری

*نه نیستم!

-خب میشناسمت.

*اگه میشناسی باید بدونی من فقط از کلویی بدم میاد

با دلخوری گفتم:مارینت چطور؟ازش بدت میاد مگه نه؟

چشماشو باز کرد:چ..چی؟؟؟؟

و بعد خشکش زد

مثل من

-می دونستم تو هم مثل بقیه....

که طی یک حرکتی که ازش انتظار نداشتم حرفمو قطع کرد


اون حرکت جی بووووو؟:)

قسمت بعدیش***

از زبان لیدی باگ یا بهتره بگم مارینت^-^:

هنوز حرفم تموم نشده بود که بغلم کرد:من بهت قول داده بودم و سر قولمم میمونم

-یعنی....تو...تو از من ناامید نشدی؟هنوزم دوستم داری؟

*معلومه!چرا باید ازت بدم بیاد؟

از بغلش بیرون اومدم خیلی چندشم شد:/

-خوبه پس ازم دور شو باهام حرف نزن نگام نکن اصلا من وجود ندارم هیچکاری باهام نداشته باش

ادرین:واقعا تو هنوز....

-هیچیییییی

حرفم رو با قاطعیت و جدیت گفتم پس روشو برگردوند و مشغول ور رفتن با قفل در شد و زیر لبش فحش میداد:/

من برای فکر کردن رو این جیزا وقت ندارم باید به فکر فرار باشم نه ب فکر کار های عشقولانه با کتنوار

-_____-

خب نه تنها کتنوار بلکه مظلوم ترین و دوست داشتنی ترین آدم تو زندگیم که با یه آدم  مردم آزار و چی بگم؟خنگ-___- یکیه(طرفدارا سرم نریزین جزئی از داستانه:/)

ادرین بیخیال شد و نشست:تنها چیزی که میتونه جواب بده یا کلید زندونه یا یه معجزه یا گیره مو

چون نمیخواستم حرف بزنم گیره رو از تو موهام درآوردم و خودم مشغول شدم

فقط چند ثانیه طول کشید تا باز شه

رفتم عقب تا اول اون بره ولی اون با همون رفتار مثلا قهرمانانش تعظیم کرد:اول خانما

عصبی شدم

هلش دادم و با کله خورد به دیوار:آااااااخخخخ چیکار کردم مگه؟

بازم سکوت کردم

دوست داشتم یه فحشی بهش بدم که بره تو گوگل دنبال معنیش بگرده ولی تمام عصبانیتم رو با مشت کردن دستام خالی کردم.پسره پرروی بی سروپا:/

اون نباید وقتی که در حالت قهرمانی نیست اونطوری رفتار کنه

غیرعادیه

خودم رفتم و دوباره تو یه تونل تاریک بی انتها ادامه دادم

اونجا اتاق های زیادی بود...همشون رو با دقت نگاه کردم تا شاید صدای آلیا رو بشنوم و فقط یه نور سفید کم روحی اونجا رو گرفته بود که فکر کنم یکی از دلایل عصبی شدنم همون و هوای اونجا باشه

خیلی محتاط بودم و با شک و تردید هر قدمم رو میذاشتم که یکهو یکی از پشت جلوی چشمام و دهنم رو گرفت و به سمت عقب کشید

وحشت کردم و سعی کردم داد بزنم ولی بجاش یه کار بهتر کردم:قلقلکش دادم:/

نخند تنها کاریه که از دستم برمیومد-___-

دوست داشتم ادرین با روی کتنوار رو با تمام قوا بزنم بکشم آخه چ کاریه بیشعور؟-___-

وقتی ولم کرد و شروع کرد به قهقهه زدن با شک بهش نگاه کردم:برای چی اونقد میخندید؟من ولش کردم ولی اون هنوز قهقهه میزد و هر لحظه هم بیشتر میخندید...برای...چی آخه...اون ک پسر سنگینی بود

محکم تکونش دادم و داد زدم:چته کتنوار؟

همونطور ک میخندید ادامه داد:فکر نکنم دیگه لازم باشه کتنوار صدا کنی ماری.....

من بازم داد زدم

-چرا خیلی هم لازمه تو هم منو مارینت صدا نکنننن

و محکم دستشو کشیدم و در حالی که داشت خنده هاش هر لحظه بیشتر میشد کشون کشون بردمش

صداش خیلی رو اعصابم راه میرفت نمیدونم چی خنده داشت؟

منم هر لحظه...خب نه خیلی ولی باید بگم دیگه.......وحشی تر میشدم و (خب از مثالم معذرت میخوام:/)دستش رو محکم تر فشار میدادم

شاید...فضای قصر ما رو اینطوری کرده بود...کتنوار رو جوری کرده بود که همش بخنده و من رو جوری کرده بود تا عصبی بشم و با هر حرکتی از کنترل خارج بشم....ولی تو همچین حالتی این فرضیه به اندازه مورچه برام اهمیت نداشت

یه نوری دیدم و ب سمتش رفتم

سعی کردم ساکت باشم ول با خنده های کت؟

......

پایانننن

قسمت بعدی بعدیش***
از زبان مارینت:

به سمت نور زرد حرکت کردم ولی باید یه فکری به حال کتنوار می کردم

چشمم به کیفم افتاد

توش رو نگاه کردم تا شاید چیز به درد بخوری برای خفه کردن کت پیدا کنم

کت کع همینطور داشت میخندید و منم که هیچی دیگه داشتم از کنترل خارج میشدم اصلا موفق نمیشدیم.....

اها یع پارچه پیدا کردم:/

نگاهم بین کت و پارچه رد و بدل شد

مثل کسایی که زندونی میشن پارچه رو دور سرش پیچیدم تا نتونه حرف بزنه و جلوی دهنش رو بگیره

و بعد با عصبانیت جوری گره زدم که تو اوج خنده اشکش دراومد :|

اوع اوع زیادی سفت بستم انگار

دوباره خندش بلند شد حتی بلندتر از قبل

داد زدم:نمیتونی برای یه لحظه خفه بشی؟

ساکت شد...مظلوم نگاهم کرد:/

اونطوری نگام نکن:/

دردو تو چشام نکن:|

اونطوری نگام نکن =|

با نگات صدام نکن^0^

اونطوری نزن به شیشه دلم میشکنه*0*

تو اگه میشکنیش اونجوری رهام نکن-___-

احساس کردم باید دلم براش بسوزه ولی دوباره هیچی نگفتم و لبخند خیلی مسخره ای زدم

اون محکم زد تو صورتم

رو صورتم رد قرمز دستش مونده بود

لبخندش رو لبام خشک شد

اون دستاشو جلوی صورتم گذاشت و اشک بی اختیار تو چشماش جمع شد:ببخشید من نمیدونم....چرا این کارو....کردم

دستاش رو پس زدم و اخم کردم:به نظرم اگه خودم تنها برم احتمال مرگم کمتره

*من....من معذرت میخوام دست خودم نبود....

برگشتم و رفتم:فکر نکنم به من نیازی داشته باشی کاپیتان کتنوار

از زبان ادرین:

 کاپیتان کتنوار رو خیلی با تمسخر گفت

من اون رو در حالی که تو تاریکی گم شد تماشا کردم

من چی کار کردم!دیگه هیچ وقت بر نمیگرده....

اشکال نداره من بدون اون هم میتونم ادامه بدم....

ولی فکر کنم قصد این قصر این بود که ما راهمون از هم جدا بشه.....به هر حال که فرقی نمیکنه چون مارینت رفت و فکر هم نکنم که بخواد همینطوری برگرده

مهم نیست...به سمت نور حرکت کردم....یک در بزرگ به اندازه در قلعه اونجا بود

بدون هیچ ترس یا برنامه ریزی و نقشه با حالت مدافعی رفتم تو:/

همونطور که پیشبینی می کردم توی اتاق که سقف بلندی داشت هم سه تا در بود(همونجا که لیدی باگ با مامان ادرین روبرو شد)اهههه من از مارپیچ متنفرمممممم

باید از هر سه طرفم مراقب می بودم که خیلی سخت بود

روی غرغروم گفت:اگه الان مارینت اینجا بود دونفره کارتون خیلی راحتتر بود

روی مغرورم(حال میکنید هم قافیه رو؟:/):نه اون خودش خواست بره پس تو خودت رو وابسته به اون ندون و با شجاعت راهتو ادامه بده

خب خیلی کله خر بودم که یک راهو شانسی با ده بیست سی چهل انتخاب کردم چون بلافاصله بیهوش شدم-____-

.......

......

.....

....

...

..

.

آروم چشمامو باز کردم چشمام سیاهی رفت...یع نفر که سیاه می دیدمش کنارم نشسته بود ولی گیج تر از اونی بودم که با خودم فکر کنم این کیه.....


پایان

قسمت نمیدونم چند***

از زبان ادرین:

یکم که بهتر نگاه کردم فهمیدم من طرف رو سیاه نمیبینم بلکه اون شنل سیاه پوشیده که برا اینکه نشناسمش کلاهش رو هم گذاشته بو-.-

*تو.....تو...کی هستی؟

خب طبق روال عادی هیچی نگفت

فهمیدم صورتم خیسه و یکمی هم بدنم درد میکنه

خببب طبق فرضیه من بیهوش شدم اون روم آب پاشیده تا باهوش شم:|

وقتی مطمئن شد به هوش اومدم رو یه زانوش نشست و کلاهش رو عقب داد:خداروشکر

اون........

*مارینت؟

اخماش رفت تو هم:آره میدونم خیلی خوشحال نیستی که اینجام ولی باید تعقیبت میکردم چون میدونستم آخرش گیر میفتی...الان هم که دوست نداری اینحا باشم به محض اینکه تونستی سر پا وایسی از اینجا میرم تا خیالتو راحت کنم

*من چرا بیهوش شدم؟

دستاشو فشار داد:بخاطر مامان تقلبیت هم تو بیهوش شدی هم برای دومین بار من صورتم زخم شد تو این اردو

*این شنلو از کجا آوردی؟

-لباسام خیلی روشن بود تازشم تو این قصر لجنی هر چقدر بخوای از این تیکه پارچه ها پیدا میشه

*تو.....با اینکه ناراحتت کردم......بازم...برگشتیو‌....نجاتم دادی؟

یه هوفی کشید:خب نمیتونستم که ولت کنم....میتونستم؟چون تو هم تنهایی میترسیدی.....

*من؟بترسم؟عمرا

-خب پس از چی میترسی؟

*کتنوار از هیچی نمیترسه

-باشه.....

جوابی نداشتم بدم...سرمو پایین انداختم که صدای پا شنیدم

سرمو آوردم بالا و دیدم داره میره

*کجا میری؟

با دلخوری برگشت و گفت:مگه نمیخواستی از دستم راحت بشی استاد؟

*چی...معلومه که نه

-خب منظور؟

*من...هوف........مممممم تتتتتاسسسسفف‌...(منظورم این بود که خیلی بخش بخش میگه و به سختی:/(کنایه از اینکه کت معمولا عذرخواهی نمیکنه-___-))

بازم با همون لحن ناامید و دلخورش ادامه داد

-متاسفی؟

*آرههه من تونستم معذرت خواهی کنم موج مکزیکی~*.*~(شما درکش نمیکنین هوای قصر روش اثر کرده:/)

بهم نگاه کرد و از تاسف سر تکون داد:در یک کلام:تو آدم نمیشی

و دوباره برگشت...

از زبان من^.^:

ادرین میدونست ک باید یه کاری بکنه و مارینت هم ک بدون اینکه جلو پاشو نگا کنه فقط داش میرفت:/

مارینت داشت ادامه میداد کع یهو ادرین از پشت زمزمه کرد:من میترسیدم...

اون برگشت:چی؟

*من میترسیدم که لحظه ای شبیه الان اتفاق بیفته..از همون اول که ازم دلخور شدی...فکر کردم وقتی بهم جواب نمیدی یعنی ازم ناراحتی و میخوای بری..برای همین کنترلم رو از دست دادم...الان هم همینطور...من میترسم آره....من بدون تو میترسم...لیدی باگ....میشه تو....با من....دوباره گروه باشیم؟

مارینت لبخند زد:فکر میکردم هیچوقت نپرسی

اومد پیش کتنوار و دستش رو دراز کرد:برای همیشه دیگه نه برای چند ساعت؟

اون هم لبخند زد و دست داد:برای همیشه 

خب صحنه احساسی  تموم شد ما مرخصیم:/

از زبان مارینت:

حس خوبی داشتم که تونستم کتنوارو آدم کنمD:(عه صحنه احساسی چی شد پ؟:/چرا با من هماهنگ نمیکنی؟>-<)و اینکه دوباره یه گروه رو تشکیل میدیم^-^(اها خوب شد:/)بهش نگاه کردم و اونم همینطور

لبخند زد و منم همینطور-__-

بعد دوباره رومونو برگردوندیم و من بدون اینکه نگاهش کنم دستش رو گرفتم 

 اون با تعجب نگام کرد و خواست حرفی بزنه ولی منصرف شد

به یه چهارراه رسیدیم و دوباره صدای اون زن سرماخورده بلند شد-___-

پایاننن


قسمت بعدی دیگه عاقا:/***
از زبان ادرین:

نشسته بودیم تا یکم استراحت کنیم

مارینت با همون شنلش نشسته بود و با موهای باز و یه زخم روی صورتش.....خیلی خوشگل شده بود

-شاید خیلی وقت نیست که ما اینجاییم ولی....اه نمیدونم...کنترل زمان از دستم در رفته و همینطور کنترل اعصابم

داشت بغضش میگرفت

دستاش رو جلوی صورتش گرفت:من منم؟

دستاش رو پایین گرفتم و سعی کردم آروم و با مهربونی باهاش صحبت کنم:آروم باش مار....ببخشید منظورم......لیدی با...

-اشکال نداره

*مارینت؟

-بله؟

*تو تویی.درست میگی ولی این تقصیر تو نیست..این تقصیر...

یهو مثل کسایی که کشف تازه ای میکنن چشماش گرد شد:تقصیر خودمونه

*نیست:/

-هست عه:\

و ادامه داد:این خود ماییم که به خودمون تلقین میکنیم این تغییر مال آب و هوای اینجا نیست...همین کار قصره

میخواستم شروع کنم به حرف زدن که

بلند شد و با خوشحالی داد زد:آهای خانم باتلاق!من ازت نمیترسم!بیا منو بترسون!این آب هوای چرتوپرت باعث نمیشه من از عشقم متنفر باشم!

و با پاش به چاله آبی که جمع شده بود میزد:کجایی؟ترسو خانم؟بیا من منتظر اون موجای الکیتم!

اصلا درکش نمیکردم.اون چطوری میتونست تو این همهمه خوشحال باشه و....منو...عشقش صدا کنه؟

من مثل افسرده ها بودم

تو چاله آب به خودم نگاه کردم:زیر چشمام گود افتاده بود و با غم نگاه میکردم...صورتم هم بی روحی خاصی داشت

بعد به اون نگاه کردم:صورتش خیلی خوشحال بود و برعکس روح و روان منو تازه میکرد..شاید راست میگه

منم بلند شدم و به همون چاله زدم و با ذوق و شوق داد زدم:منم خوشحالم که تو بدترین شرایط هنوز با عشق زندگیم هستم!تو نمیتونی دوستیمونو بهم بزنی!

برگشت و با فک باز بهم نگاه کرد:چی؟

لبخند زدم:چی چی؟عشق زندگیم؟معلومه که تورو میگم!

یه دقیقه به پایین زل زد

ولی بعد سرشو تکون داد و دوید سمتم:منم با توام مسخره!

اصلا فازش چیه؟فازم چیه:/

فازمون چیه⊙-⊙

مهم نی ولش کن:)

دستاشو گرفتم و چرخوندمش:هورااااااا(ولش کنید گایز:/)

کم کم خسته شدیم و افتادیم رو زمین

لبخند زد:تا حالا اینقدر خوشحال نبودم...بیا بعدا بازم امتحانش کنیم!

منم جوابشو با یه لبخند دیگه دادم ولی یکم با شیطنت مث کتنوار:با کمال میل بانوی من!

یهو مارینت با کف دستش زد تو پیشونیش:من غذا دارم

*چه خوب من داره گرسنم میشه

-:|

*ها؟:/

-منظورم بیسکوئیت برای کوامی هاس*-*

*کوامی من پنیر میخوره:/

در همین هنگام:|

پلگ اومد بیرون و با حالت قهر گفت:من بیسکوئیت نمیخورم

که مارینت یک بیسکوئیت کرد تو حلق اون بدبخت:مجبوری عزیزم:/

وقتی هممون نیرو گرفتیم.....

-تیکی لکه ها روشن!

*پلگ تبدیلم کن!

و در حال"یک همکار معمولی"همدیگه رو دیدیم

لیدی باگ هنوز شنل زخم و حالت موهاش رو داشت

 اومد جلو و با غرور گفت:بیا بریم همه رو نجات بدیم نه خودمونو

*پایم

و راه افتادیم

همینطور داشتیم میرفتیم که....


از زبان لیدی باگ:

همینطور داشتیم میرفتیم که احساس ناامنی کردم

سمت بالا نگاه کردم

آهک هایی که بر اثر حالتشون نوک تیز شده بودن داشتن میلرزیدن.

کتنوار وایساده بود و منو نگاه میکرد:ااا....لیدی باگ چی شده؟

یکیشون شکست و داشت روی اون میفتاد که دویدم و هلش دادم

-خییلی مراقب باش...اینجا پر ....

ولی حرفش ناتموم موند چون میس اسوان پشت سرش وایساده بود و با نیش باز نگاهمون میکرد:خببب...شما منو صدا زدید؟خیلی منتظر حرفاتون بودم!

 حالت مدافعی گرفتم(یادی از:گشت ارشاد2:||||):منم منتظر بودم پیدات شه

یه بشکن زد و تمام دیوار های قصر تو زمین فرو رفتن.....:داشتم یکم باهاتون بازی میکردم...ولی انگار باید خودم دست به کار میشدم!

قسمت فلان:/***

ز زبان کتنوار:

لیدی باگ خیییلی بااعتماد ب نفس حرف میزد برعکس مارینت!

*بانوی من انگار جنگمون شروع شده مگه نه؟

لبخند مرموزی زد انگار دلش برای یه جنگ ک توش ببره تنگ شده بود:البته!

و یویو رو بطرفش پرت کرد

میس اسوان با موج دور خودش یه حفاظ ساخت و دوباره سونامی ب ما حمله ور شد:/

اون همینطور که میجنگید برامون سخنرانی می کرد:میدونید؟من مخالف همه رابطه هام!فرقی نمیکنه چی باشه:عاشقانه دوستانه معمولانه:/و....هر چیزی به جز دشمنانه(چیه-___-خو میخواستم هم قافیه دربیاد:/)

هر چی بهش حمله می کردیم فایده نداشت....زیرا که او دفاع و سپر آبیش رو همراه خودش داشت:/

لیدی باگ با لحن روشن فکرانه(اه باز شروع کردم:|)گفت:میدونم باید برای شکستش چیکار کنیم!باید را...

و قیافش تو هم رفت و با تنفر ادامه داد:باید....ر..ااا..ب...ط..هههه ی عاااااششششششششششششش......

*عاشقانه:/

-همونی که تو گفتی:| ....آره باید همونو....وانمود کنیم:/(کیا هستن بریم این دختر زد حال زن رو بکشیم:/ بی تربیت شاه پارازیت رو زیر سوال میبره-____-)

یه هوفی کشیدم:باشه وانمود کنیم...

موج روبروش رو خنثی کرد و با صورت پرسشی گفت:چیز دیگه ای میخواستی بگم؟

*ن...نه( کت دلم برات کبابه کبابه:|)

و دستشو گرفتم و رفتیم پشت یه صخره قایم شدیم

میس اسوان مارو گم کرد و با چشماش دنبالمون میگشت

قصر توی سکوت فرو رفته بود

با بدبختی نگام کرد

-خب نقشه چیز خاصی نیس فقط همینی که تو گفتی

هردوتامون یه نفس عمیق کشیدیم و همزمان بلند شدیم

میس اسوان لبخند شیطانی زد:چی شد قایم شدین؟

و  بهمون موج پرتاب کرد که لیدی باگ بازوم رو گرفت:میخواستم یه چیزی بهت بگم....در قالب ادرین!(فک کنم همه حدس زده باشن)

چی میتونه بگه....؟


پایاننننن
































































































































































خخخ شوخی کردم هنوز ادامه داره

از زبان مارینت یا لیدی باگ:

ب نظرم وقتش بود بهش میگفتم...حالا که کار از کار گذشته...

از شونش گرفتم و روبه خودم گرفتمش:یادت باشه منظورم از این فقط و فقط به آدرینه!ادرین مظلوم

جا خورد:ب..باشه

-من...من(بوگووووووووو**)مننننننننننن.....خوشحالم که......دوست خوبی مثل تو دارم....(خیلی خری-___-)

خییلی هول شده بودمممم

حق داشتم

وا چرا کت اونجوری نگا میکنه؟:/(چون فهمیده مریضیش مسریه:/ حالا وضعیتت رو درک میکنهT-T)

*اها....مرسیr-r

میس اسوان دست به سینه وایساد ولی شروع کرد به حمله کردن و ما هم دفاع کردیم:آها ولی فکر نکنم لیدی باگ بتونه اونقدری که لازمه عاشقانه رفتار کنه:/خیلی راه حل مسخره ایه!فکر کردید میتونید منو اینجو........

که کاری کردم که میس اسوان از سپرش غافل شه(درست نوشتم؟:/)

تنها کاری ک لازم بود گفتن یک جمله!:دوستت دارم(هولی لی لی لی لی لی:||||)

سپرش مثل آب ریخت و با تنفر نگاهم کرد

بهش حمله کردم و تونستم یه دستش رو قطع کنم0-0

فقط یه آخ گفت و سپرش رو از نو ساخت

عصبانی شد:لعنت بر خودم که نقطه ضعفمو بهتون گفتم 

*...

فکر میکردم الان یه طعنه ای چیزی به میس اسوان بزنه ولی وقتی نگاهش کردم دیدم هنو تو شوکه:/

چشماش اندازه سیب سفره هفت سین(عاها عید مبارک:|)بود و دهنش اندازه چی باز شده بود(اندازع گراز؟:/ مارینت:-____-)

با دیدن این صحنه قهقه زدم

بزور جلوی خودم رو گرفتم و لبخند کجی زدم:خب باید ادامه بدیم

-Lucky charm!

یه گل رز و تیغ-___-! 

رز رو دادم بهش و لبخندم رو تمدید کردم:دیگه نوبت توئه پیشی کوچولو!

گل رو گرفت با شیطنت تعظیم کرد و بهم داد:همچنین!

گرفتمش

صاف وایساد صورتم رو روبروی صورتش گرفت و......0-0

ایندفعه من تو شوک موندم واتتتتت؟._________.

میس اسوان مث کسایی که میخوان بالابیارن عقش گرفت:اه مگه الان وقت اینجور کاراست؟......شما قهرمانید نه برگ چغندر شما باید....

فهمیدم بی دفاعه پریدم و چوب کت رو گرفتم تیغ رو بهش وصل کردم و باهاش گردن میس اسوان رو زدم(بروبکس من یکم خشن شدم منو ببخشید:/)

برعکس اکوماتایز ها نمیدونستم باید چیکار کنم..

با دهن باز نگاش میکردم که افتاده بود و زمین پر خون!

یهو یکی دستش رو رو پشتم گذاشت:از اینجاش با من!



حدس بزنید اون کیه^-^

راستی از خواهرم راضی اید؟T-T

باییی

قسمت Unwnown:/***
از زبان مارینت:

بله و اون فرد....بانوی دریا بود!

برگشتم و لبخندی زدم:فکر نمیکردم دیگه ببینمتون


اونم جوابمو با لبخند داد:برید دوستتون آلیا رو از اتاق سیزده بردارید و  از راهی که من اومدم برگردید

کتنوار آب دهنشو قورت داد:با این جنازه چیکار می کنید؟


خندید:اون نمرده!اون اصن کشته نمیشه:/فقط خوابیده


جان؟0-0

یه نگاه بهش انداختم که دهنش باز بود و پر خون و چشماش سفید بود(Sorry i'm wery khashen:|)

خوبیش این بود که بانوی دریا داشت کم کم محوش می کرد...ایش خیلی حال بهم زن بود:/

به هم نگاه کردیم و یهو قصر لرزید

#بهتره برین...هر چه زودتر

اتاق سیزده نزدیک بود

فکر میکردیم آلیا ترسیده باشه ولی اشتباه می کردیم:|

داشت برای وبش فیلم می گرفت


هیجانی شد وقتی ما رو دید:وای لیدی باگ و کتنوار!

آخه آلیا جان الان وقتشه-____-

دستشو گرفتم و راه افتادم

ما به سمت نور دویدیم


هی نزدیک تر میشدیم


استرس داشتم و میترسیدم اتفاقی بیفته

برای خودم آلیا آدرین یا بانوی دریا.....نه بابا اون خودش داره از ما محافظت میکنه


ا ا ا داریم میرسیمممممم


که زلزله شدیدی اومد و یه سنگ بزرگ جلوم افتاد

تف به این شانس-_-

ینی رو پام:|

دوست داشتم جیغ بزنم این همه جا رو من؟تازشم رو پای من؟

کتنوار اومد از کمرم گرفت و تا تونست کشید کره خر


بعد کلی فحش به کت تو دلم موفق شد منو نجات بده


دویدیم بیرون و در آخرین لحظه قصر فرو ریخت

با غرور بهش نگاه کردم:موفق شدیم!بزن قدش


و دستم رو نگه داشتم

ولی اون فقط داشت نگاه می کرد...به میس اسوان...خاطره هاش از اونجا....به..به کشف هویت و مهمتر از همه.....به مادر تقلبیش...اون با روح و روانش بازی کرد


ب جاش دستم رو روی شونه هاش گذاشتم:مهمتر از همه.....

دستام رو گرفت و بهم لبخند زد:تویی!

-هی!من جملمو تموم نکرده بودم


خندید:دفعه بعد فرصتتو دریاب!

دستای همو گرفتیم و تا ساحل قدم زدیم....



***در ساحل***

خیییلی خیس بودیم

وقتی از آب اومدیم بیرون باد خیلی سردی بهمون خورد و تصمیم گرفتیم هر چه سریعتر بریم گورمونو گم کنیم

رو به آلیا کردم و بزور لبخند زدم:از کمکت ممنون من باید برم

و با یویوم دور شدم

بهترین جایی که به ذهنم رسید کابینمون بود

پشت کلبه رفتم

-Tiki spots off!(نمیدونم چی میگه-_________-)

و رفتم تو

اتاق مرتب بود و با یه نگاه به گوشی و ساعتم فهمیدم که دو روز و هشت ساعت زیر آب بودم


خودمو مث میس اسوان انداختم رو تخت:/

چن دقیقه ای کلبه تو سکوت بود که صدای لولای در اومد.....





حدس بزنید کی بووووD:

خب تموم شد تا حایی که اونجا گذاشتم



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 4 فروردین 1397 03:29 ب.ظ