تبلیغات

|

کد قفل کردن راست کلیک

پشتیبانی

 MIRACULOUS movie - (عشق پنهان) قسمت1 نویسنده پروانه

(عشق پنهان) قسمت1 نویسنده پروانه

یکشنبه 5 فروردین 1397 10:31 ق.ظ

نویسنده این مطلب: پریسا و پریا
در ان شب سرد بارانی در خانه اگرست سکوتی حکم فرما بود.
گویا کوچک ترین صدایی نیز به گوش نمیرسید
فقط صدای گریه های اروم گربه ایی که اشک تمام چشمانش را خیس کرده بود و ارام بر روی گونه هاش میریخت.
در کنار او صدای گریه کفشدوزکی نیز به گوش میرسید
گربه  در حالی که عاجزانه گریه میکرد و اشک تمام چشمانش را فرا گرفته بود به یاد می اورد روزی در کنار لیدی باگ قهرمان بوده
به یاد می اورد که چگونه عاشق او شده
و حالا او...
# از زبان ادرین:

من ادرین اگرست تک پسر خانواده ۳ نفری اگرست هستم.
چیزی که من خیلی دوست دارم و دلم میخواد داشته باشم ازادیه!چیزی که پدرم اصلا اجازه اش رو به من نمیده!!!
با این حال طبق روال همیشه ان روز برای مدرسه رفتن امده شدم
 به همراه بادیگاردم به سمت مدرسه به راه افتادیم
به مدرسه که رسیدیم از ماشین پیاده شدم.
نینو رو دیدم،به سمتش رفتم و با هم مشغول گفت و گو شدیم 
همنطور که مشغول گفت و گو بودیم زنگ مدرسه به صدا در امد و ما وارد کلاس شدیم
وارد کلاس که شدیم کلویی تک دختر شهردار پاریس که خیلی ادعا داره،دختری بد اخلاق و بددهن،مغرور و لجباز، ادمی که دوست داره تمام زمین و زمان بهش احترام بذارن در مقابلش خم و راست بشن و از همه مهمتر فقط بلده دیگران رو مسخره کنه و هی خودش رو به من بچشبونه
از این کار متنفرم
بعد از چند بار بغل کردن و بوسیدن من توسط کلویی مارینت و الیا وارد کلاس شدن
مارینت دختر اروم و متینه و من این شخصیت اون رو دوست دارم
*از زبون مارینت


من مارینت دوپان چنگ تک دختر خانواده ۳ نفری دوپان چنگ هستم
و به پسری که جلوم نشسته یعنی ادرین علاقه ای شدیدی دارم طوری که حس می کنم عاشقش شده ام. برق چشم های سبز رنگش از همون لحظه اول همون روز بارونی که چتر رو به دستم داد تو دلم نفوذ کرد
هیچ فکر نمیکردم یک روز عاشق بشم
اونم عاشق ادرین پسری هم سن و سال خودمه!!!
در همون هنگام خانم بوستیر وارد کلاس شد
و بعد ار حاضر و غایب کردن شروع به تدریس کرد.
تمام دقایق و لحظات کلاس تمام فکر و حس و حواسم به ادرین بود حتی یک لحظه هم نمیتونستم بهش فکر نکنم.
کلاس که تموم شد از الیا خداحافظی کردم
و به سمت خونه به راه افتادم
وارد اتاقم شدم ای کاش میشد علاقه ایی رو که نسبت به ادرین دارم رو بهش بگم
اما این کار شدنی نبود
این فقط یک راز بود که من اون رو تو دلم نگه داشته بود و تنها کسی که از راز دل من خبر داشت فقط الیا بود.
حوصله ام سر رفته بود از بیکاری دفترچه خاطراتم رو باز کردم تا چیزی بنویسم
از علاقم نسبت به ادرین نوشتم
از این که چقدر عاشقشم و دوستش دارم
و در اخر این شعر رو برای ادرین نوشتم
ادرین...
عشق به تو با تمام تلخی هاش شیرین است!
گرچه انتظار سخت است،اما پایان انتظار،شاید شیرین باشد!
اغاز عشق،همیشه با تو بودن است!دلخوشی من با تو نفس کشیدن است!
روز مرگ من لحظه ی بی تو بودن است!
هنوز هم به یادت پر از احساسم،هنوز هم به یاد عشقت پر از امیدم!
هنوز با تو به رویام میروم،هنوز باور ندارم که دور از تو ام!
مدتهاست که با این دوری و فاصله ساخته ام،
تو نیستی که ببینی از غم نبودت هنوز خودم رو نباختم!
هر روز مست تو ام، در این حال مستی، باز هم در غم دوری تو ام!
دفترم پر شده از بهانه های من، چشمهایم پر شده از اشکهای من،چگونه سر کنم بی تو این لحظه های دور از تو بودن را؟
عشق من هر جایی بدان که به یاد تو ام...
من‌ که هر شب میبینم چهره ات را در اسمان، میبوسم گونه ی تو را از همینجا
و مینشینم به انتظارت در مرز بین سرزمین تنهایی و دشت عاشقان!!!
در همین هنگام بود که تیکی گفت:
_وایی مارینت چه شعر قشنگیه!!!
دستم رو گذاشتم روی دفتر که تیکی ادامه ی شعر رو نخونه بعد در جوابش گفتم:
* اره خیلی قشنگه ولی تیکی تو نمیتونی...نمیتونی درک کنی که من چقدر عاشق ادرینم
ای کاش میشد...میشد بهش بگم که چقدر دوستش دارم....
اما افسوس...افسوس که نمیشه
_غصه نخور مارینت بالاخره یک روز میشه که میتونی به ادرین درباره اینکه بهش علاقه داری بگی!
با جمله ایی که تیکی گفت احساس ارامش  پیدا کردم و بهش لبخندی زدم.
در همین هنگام بود که مادرم برای خوردن ناهار صدام کرد منم زود دفترچه خاطرام رو بسته ام و اون رو داخل جعبه اش گذاشتم...
و برای خوردن ناهار به پایین رفتم
به پایین که رسیدم بابا تو مغازه مشغول اماده کردن کیکی بود که خانم شاماک سفارس داده بود
و مامانم داشت میز ناهار رو اماده میکرد.
پیش مامانم رفتم و گفتم مامان تو و بابا چجوری عاشق هم شدید؟
مامان که از حرف من تعجب کرده بود گفت
_عاشق هم شدیم؟
_خب من و بابات.....
و مشغول تعریف کردن شد به این که اون و بابا چجوری با هم اشنا شدن و عاشق هم شدن
محو حرفاش شده بودم،حرفاش کاملا بهم انگیزه خاصتی میداد،بهش زل زده بود و به حرفاش گوش میدادن.
همنطور که مامان مشغول تعریف کردن بود بابام امد
و گفت:
_مارینت!کجایی دختر؟
با جمله ایی که بابا گفت به خودم امدم و گفتم
*هیچ جا!همین جام! داشتم به حرف های مامان گوش میدادم
بعد مشغول خورد ناهار شدیم بعد ناهار بابا طبق روال همیشه دسر رو اورد ولی من برعکس همیشه این بار دستر میل نداشتم
برای همین گفتم:
*ممنون من سیرم
بابام که از حرف من تعجب کرده بود گفت:
ولی تو همیشه دسر میخورنی؟
بلند شدم و بابا و مامان رو بوس کردم و گفتم:
* درسته ولی این بار میل ندارم
مامانم گفت:
هر طور دوست داری عزیزم.
با حرفی که مامان زد لبخندی زدم و به اتاقم برگشتم. روی تخت  دراز کشیدم ،چشمام رو بستم و به ادرین فکر کردم.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 فروردین 1397 10:41 ق.ظ