تبلیغات

|

کد قفل کردن راست کلیک

پشتیبانی

 MIRACULOUS movie - (عشق پنهان) قسمت2 نویسنده پروانه

(عشق پنهان) قسمت2 نویسنده پروانه

سه شنبه 7 فروردین 1397 10:04 ق.ظ

نویسنده این مطلب: پریسا و پریا
انچه گذشت:
طبق روال همیشه دسر رو اورد ولی من برعکس همیشه این بار دستر میل نداشتم
برای همین گفتم:
*ممنون من سیرم
بابام که از حرف من تعجب کرده بود گفت:
ولی تو همیشه دسر میخورنی؟
بلند شدم و بابا و مامان رو بوس کردم و گفتم:
* درسته ولی این بار میل ندارم
مامانم گفت:
هر طور دوست داری عزیزم.
با حرفی که مامان زد لبخندی زدم و به اتاقم برگشتم. روی تخت  دراز کشیدم ،چشمام رو بستم و به ادرین فکر کردم.

از زبان مارینت:

*روی تخت دراز کشیده بود و داشتم به ادرین فکر میکردم
که یک دفعه گوشیم زنگ خورد
الیا بود.
مزاحم همیشگی!مزاحم تمام لحظه هایی که داشتم به ادرین فکر میکردم!الیا دست از سرم بردا!همیشه وقتی هر جایی میخوام به ادرین فکر کنم تو مزاحم میشی.
با این حال تلفن رو جواب دادم
#هی دختر یک خبر گنده برات دارم
*الیا الان حوصله ندارم باشه بعدا بهت زنگ میزنم.
#اما این در مورد ادرین ها...
با شندیدن کلمه ادرین دستام سرد شد و گفتم؟
*چی..چی ادرین چی شده؟
#باشه...باشه الان میگم هل نکن مارینت
*زود باش بگو الیا دیگه نمیتونم طاقت بیارم
#خب ادرین الان تو پارکه و داره عکس میگره
*چی...ادرین الان تو پارکه...جان من؟
# اره دختر
_اگه میخوای ادرین رو ببینی حاضر شو بیام دنبال با هم بریم پارک.
با خوشحالی گفتم:
*باشه و تلفن رو قطع کردم
بعد از روی تخت امدم پایین و سریع حاضر شدم
و منتظر شدم که الیا بیاد
همین که صدای زنگ در رو شنیدم با عجله رفتم و در رو باز کردم و گفتم:
*نمیدونی چقدر هیجان زده ام به نظرت ای بارمیتونم بهش بگم؟
#اره ولی اگه این دفعه هل نکنی،میتونی بهش بگی
*بس کن دیگه
بعد با هم راه افتادیم که بریم پارک
وقتی به پارک رسیدیم،ادرین مشغول عکاسی بود.
بهش خیره شدم .
الان دارم از اون لحظه میام که همش عشقولانه بود
مثل همه ی لحظه های عشقولانی و زیبایی که از وقتی با تو اشنا شدم تو وجودم هست ادرین... و اگه میخواستم تمام یک لحظه ها تو دفترچه خاطرام ثبت کنم هزارن صفحه میشد... کاش همیشه جمال این بود که خودم رو دوست داشتنم رو اونطوری که هست کمال روی کاغد مینوشتم و...بیانش میکردم..و مطمئن باش ای عشق من خلاصه این حرف ها اخرش این بود که بگم خیلی دوستت دارم...این ها حرف هایی بود که داشتم توی دلم میزنم.
من مطمئن بودم تمام این حرف هایی که داشتم توی دلم میزدم رو به زبون میتونستم به ادرین بگم
در همین موقع الیا تکونم داد
و از تموم رویاهام و خیال پردازی هام بیرون امد(اخه الیا به تو هم میگن دوست تا بچه میاد به معشوقش فکر کنه تو نمیزاری)
#مارینت ...کجایی دختر؟تو هپروتی؟
*ها...نه تو هپروت نیستم دارم به این فکر میکنم که چجوری عشق بین خودم و ادرین رو بهش بگم؟
#ای بابا از دست تو...خب پس ادم بهش بو دیگه(تو فقط خیت کن باشه لیا)
دوباره رفتم توی افکار و رویا های خودم و به این فکر کردم که چجوری به ادرین بگم که عاشقشم؟
برای من تو ان همیشه ایی....
چه کسی چنان که ما عشقیم...
عاشق تواند بود...
بگذار بوسه ها مان...
یک به یک جاری شوند...
تا گلی بی معنا...
مفهومی دوباره یابد...
بگذار عشقی را عاشق باشیم...
که شمایلش تا قلب زمین رسوخ کرده باشد...
ادین...
دوباره الیا پارازیت انداخت و گفت:
#مارینت الان وقتشه...ادرین داره میره ها...
اگه میخوای بهش بگی الان باید بگی...
دوباره از رویاهام و افکارم امد بیرون و گفتم:
اره درسته...الان وقته...و من بالاخره به ادرین میگم...نفس عمیقی کشیدم و جلو رفتم
همین که چند قدم برداشتم بادی شدیدی وزید و من و الیا رو به عقب پرت کرد
این باد از یک چتر مشکلی رنگ که دست یک فر اکوماتایز بود میومد
باید زودتر تغییر شکل میدادم با کت نویر میرفتیم تابا همکاریم هم اکوماش رو بگیرم
از وقتی اون باد شدید وزید دیگه ادرین رو ندیدم
نکنه سرش بلایی امده...ولی الان وقت ندارم...باید زود تر تغییر شکل بدم
زود رفتم و یک جایی برای تغییر شکل دادن پیدا کردم
تیکی از توی کیفم بیرون امد و گفت:
_مارینت مگه نمیخواستی علاقه رو که نسبت به ادرین داشتی رو بهش بگی؟
*اینو خودم میدونم تیکی...ابراز علاقه به ادرین باشه برای بعد الان یک جنگ خوب با کت نویر داریم...
برای همین گفتم تیکی تبدیلم کن.
به حالت لیدی باگ برای نجات دادن پاریس در امدم
با یویو  این طرف و اون طرف میرفتم
با خودم گفتم:
*ای کاش میشد انقدر دست و پا چلفتی نباشم
خیلی اسون بود..اخه چرا نتونستم بهش بگم؟
اگه انقدر فس فس نمیکردم حتما میشد بهش بگم که چقدر عاشقشم.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 7 فروردین 1397 10:28 ق.ظ