تبلیغات

|

کد قفل کردن راست کلیک

پشتیبانی

 MIRACULOUS movie - داستان راز قسمت ۱

داستان راز قسمت ۱

سه شنبه 14 فروردین 1397 09:08 ب.ظ

نویسنده این مطلب: {~ℳarɨnette~}
موضوع: داستان راز ? داستان ?
مرینت خیلی کمکم کرد ^^ 
مرسی ازت ^^ 
به قول شیخ مرینت : نظر بیشتر =ضد حالی کمتر

















......از دیدگاه***راوی*** 
گابریل به صفحه  مانیتور رو به روش نگاه کرد....تصویر دختری با موهایی همانند شب و چشمان ابی .....
نورو : شما که فکر نمیکنید این دختر لیدی باگه ؟ 
گابریل روی گوشواره های مرینت زوم کرد و متفکرانه گفت : چند باره که این دختر رو میبینم....دفعه اخر کتاب قهرمانان میراکلس رو برام اورد ....اون اگه یه دختر عادی پس چرا باید اون کتاب رو داشته باشه ؟ وقتی داشت توضیح میداد که چطور کتاب رو پیدا کرده از رفتارش کاملا معلوم بود هول شده ....
نورو : چیجوری میخواید این فرضیه رو ثابت کنید ؟ 
گابریل : با یه مهمونی ....
نورو متعجبانه گفت : مهمونی ؟ 
گابریل نیم نگاهی به نورو کرد و گفت : با این تفاوت که من توی این مهمونی نیستم....
نورو : منظورتون چیه؟ 
گابریل : زمانش رسیده ....
همزمان با گفتن این حرف در اتاق زده شد ...نورو توی جیب کت گابریل قایم شد و گابریل سریع صفحه مانیتور رو عوض کرد....
گابریل : بیا تو ....
ادرین اومد توی اتاق و در رو بست....
ادرین : پدر میشه اجازه بدید که ....امروز بعد از ظهر با نینو برم سینما ؟ 
گابریل عینکشو داد عقب و گفت : امروز باید زبان چینی و پیانو تمرین کنی....نمیتونی بری ....
ادرین اهی کشید ، این دفعه اولی نبود که پدرش اجازه بیرون رفتن بهش نمی داد ! خواست بره بیرون که با صدای پدرش متوقف شد : 
_ادرین ؟ 
برگشت سمت پدرش که گابریل ادامه داد : مرینت یکی از هم کلاسی های توئه ؟ اره ؟ 
_ بله، چیزی شده ؟ 
_ام...نه هیچی ....فردا شب میخوام یه مهمونی برگزار کنم.....همه ی هم کلاسی هاتو دعوت کن....
ادرین حیرت زده گفت : شما میخواید مهمونی بگیرید ؟ واقعا ؟ ....اوه یعنی ...باشه حتما....فعلا ! 
از دیدگاه***ادرین*** 
از اتاق اومدم بیرون....این اولین باری بود که پدرم میخواست مهمونی بگیره ! ناتالی همیشه میگفت بعد از گم شدن ناگهانی مامان که اسمش رو مرگ گذاشتن ، پدر هیچ مهمونی نگرفته....تعجب انگیزه ! ولی از طرفی خوشحال بودم که فردا شب با دوستام قراره خوش بگذرونیم......
از دیدگاه***ناتالی*** 
_به میرا بگو کارش دو درست انجام بده....نقشه رو که فهمیدید ؟
_بله قربان....ولی اگه اون دختر واقعا لیدی باگ باشه میخواید چی کار کنید ؟ 
دستش رو مشت کرد و گفت : میراکلسش رو میگیرم....و کاری میکنم همه چیز رو فراموش کنه ...وقتی که قدرتمند شدم میراکلس کت نوار رو هم میگیرم و املی رو بر میگردونم و به جهان سلطه میکنم.....
بعد از کمی مکث ادامه داد : البته اینکه مرینت لیدی باگه فعلا فقط یه فرضیس ! فردا شب همه چیز ثابت میشه! 
ادرین چیزی نفهمه ...
_ مطمئن باشید. 
_ حالا میتونی بری ....
از اتاق رفتم بیرون...مسئولیت سنگینی روی دوشمه ! 
========================================================================
از دیدگاه ***مرینت*** در اتاقش....
دهنم باز مونده بود : چی ؟ یه مهمونی اونم تو ....تو ...تو ....
الیا با خنده گفت : درست شنیدی ! خونه ی شاهزاده سوار بر اسب سفید ....نینو همین الان برام پیام فرستاد که پدر ادرین همه رو دعوت کرده ....
پریدم تو بغل الیا و محکم فشارش دادم و با ذوق گفتم : الیا این خیلی محشرررره ! 
که یهو لبخندم محو شد و از بغلش اومدم بیرون و هول گفتم : ولی من...من نمیتووونم ! نمیشه تا فردا اماده بشم....باید برم حموم...لباس ندارم...اگه زشت بشم چی ؟ ادرین نگامم نمیکنه ! نمیشه الیا نمیتونم ! 
الیا با خنده گفت : هیس اروم باش دختر جون...همچین میگی انگار عروسیته ! ....نگران نباش! پرنسس شیک پوش بهت کمک میکنه ! 
_ پرنسس شیک پوش کجاست ؟ 
به خودش اشاره کرد و با ژست گفت : معلومه ...من ! 
خندیدم و گفتم : پس ببینم چه میکنی پرنسس ! 
انچه در قسمت های  بعدی  اتفاق می افتد : 
گابریل : پس حدسم درست بوده ! 



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 14 فروردین 1397 09:10 ب.ظ